شعر

خرید بک لینک
بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند

قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو: رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد قسمت یک روزه ای

کوزه چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده ای

زنده معشوقست و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی پروای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست

زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 به نام خداوند جان و خرد

کزين برتر انديشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جاي

خداوند روزي ده رهنماي

خداوند کيوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهيد و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

نگارنده بر شده پيکرست

به بينندگان آفريننده را

نبيني مرنجان دو بيننده را

نيابد بدو نيز انديشه راه

که او برتر از نام و از جايگاه

سخن هر چه زين گوهران بگذرد

نيابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزيند همي

همان را گزيند که بيند همي

ستودن نداند کس او را چو هست

ميان بندگي را ببايدت بست

خرد را و جان را همي سنجد اوي

در انديشه سخته کي گنجد اوي

بدين آلت راي و جان و زبان

ستود آفريننده را کي توان

به هستيش بايد که خستو شوي

ز گفتار بي کار يکسو شوي

پرستنده باشي و جوينده راه

به ژرفي به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پير برنا بود

از اين پرده برتر سخن گاه نيست

ز هستي مر انديشه را راه نيست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شد یکی نی از نیستانی جدا

جان زجسمی، جسمی از جانی جدا

آن جدا افتاده را یک دردمند

مفصلش ببرید و کردش بند بند

بندی از آن خامه و بندی دگر

نی شد اندر پنجه صاحب هنر

آن که نی شد چون به لب دم ساز شد

ناله کرد و عقده هایش باز شد

شد لب خشکش به یک لب آشنا

پیکرش شد با تف تب آشنا

آتشی سوزان به جانش شعله زد

درگرفت و در زبانش شعله زد

ناله نی ناقل اسرار بود

نی نوازی عامل این نار بود

خامه آن بند دگر در بند دست

زان نوای نی سراپا گشت مست

ثبت دفتر کرد و با رقص و سماع

دیگران کردند آن را استماع

حال بشنو این سخن از رهروی

شرح شورانگیز شمس و مولوی

مولوی آن نی که از مفصل جداست

شمس حقّ، آن دردمند آشناست

شمس حقّ آن نی نواز اوّل است

کز نوایش بر لب نی تاول است

شمس نی زن می دمد در نای نی

مولوی مومی است اندر دست وی

شمس آن ساحر که زیر و بم زن است

مولوی، مسحور و دفتر هم زن است

شمس از اسرار حقّ آگاه بود

این همه آوازه ها ز آن شاه بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

22بهمن سال 1357...

ما را در سایت 22بهمن سال 1357 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: يکشنبه 24 تير 1397 ساعت: 13:36

صفحه بندی